خرید بک لینک

ببخشید که دور پست میزارم اخه مشغله ام زیاد شده . دیروز خودمو شکل پلیس مرد کردمو به مدیر مدرسه گفتم و خیلی ذوق کرد و گفت خیلی ایده جالبیه ... خلاصه که من لباس اراد رو سرشونه اش با کاغذ رنگی نشون پلیس درست کردمو روی جیبش هم یه نشون دیگه گذاشتمو وسایل پلاستیکی پلیسی هم خریداریمو شلوار مشکی و کمربند مشکی بستمو اسلحه و دستبند و بیسیم پلاستیکی رو هم گذاشتم توی کمر بند شلوارمو سیبلی هم گذاشتم و یه کلاه هم روسرم صدامم مردونه بچه های مدرسه نگام میکردم میگفتن

برچسب: نویسنده: کیارش فراهانی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 16:56

چند روزیه آراد خونه نیستش و برای کارش مجبور شده با داداشش برن شهر دیگه تا کارای شرکتی رو انجام بدن ...یجورایی خونه خیلی بدون آراد ساکت و بی روحه و ادم میترسه امیدوارم زودی برگرده امروز توی مدرسه از اداره اموزش و پرورش اومده بودن ویه سری سوالا میکردن و از بچه ها هم سوال میپرسیدن و اوناهم جواب میدادن خداروشکر که سر بلندم کردن یه سری هاشونم بلد بودن ولی خجالت میکشبدن و میومدن بغلم یا پشت سرم قایم میشدن هفته ی دیگه شب یلدا هستشو من کلی کار نکرده دارم که باید اخر هفته رو اختصاص بدم تا اونا رو انجام ب

برچسب: نویسنده: کیارش فراهانی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 16:56

خداروشکر کارامو انجام دادم و خیالم راحت شد ... برا چهارشنبه که جشن داریم توی مدرسه خودمو شکل ننه سرما میخوام بکنم تا برا بچه ها شعر بخونمو توی کیفم بهشون شکلات بدم و شرح بدم که اصلا این شب یلدا چیه و چرا ما جشن میگیریم اصلا ... از الان لباسای چهارشنبه رو اماده کردم گذاشتم .. اناراهم درست کردم بردم توی مدرسه که یادم نره یه وقتی .. در زمان حاضر اراد اومده بود داخل مدرسه که بهم کارت رو بده تا سر راه یه چیزی رو پرداخت کنم منم سر کلاس بودم ...

برچسب: نویسنده: کیارش فراهانی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 16:56

یکی از بچه های کلاسم حواسش نبود و زد توی چشمم و راستش خیلی دردم گرفت یهو بهش نگاه کردم دیدم ساکت و ناراحت داره نگام میکنه و میخواست بزنه زیر گریه ...بغلش کردم گفتم مشکلی نیس خوب میشه چشمام اتفاقه دیگه پیش میاد ..اون میون وسطا هم یکی از بچه ها بهم گفت عمه بیا نگای نقاشیم بکن خداروشکر نمردم و توی این چند ماه معلم بودن هم عمه شدم و هم خاله بهش گفتم حداقل بهم بگو خاله خندید و گفت من عمه هامو دوست دارم و مهربونن ولی خاله هامو نه پس میگم عمه منم گفتم هر جور دوست داری ...زنگ بیرون هم عمه عمه میکرد وداد

برچسب: نویسنده: کیارش فراهانی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 16:56

خیلی زیاد از مهرسا گفتم و اینبار خواستم مهرسا رو بهتون معرفی کنم ... مهرسا دختری هستش که گاهی اوقات از اخر کلاس میادو میگه من یه بغل گنده میخوام و دستای کوچولو وبا نمکشو باز میکنه چطور میشه بهش جواب رد بدی اخه واقعا نمیشه بهش گفت من دارم درس میدم و وسط کلاسم ... برا همین بهش اجازه میدم بغلم کنه یهو همه کلاس دو میزنن که منم میخوام و منم دستامو باز میکنم و میگم باشه شماهم بیاید چیکارتون کنم دیگه اون لحظه ای هستش که من بهشون نگاه میکنم و میگم کاش نرین و

برچسب: نویسنده: کیارش فراهانی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 16:56

صفحه بندی